قاب طلا
روح پدرم شاد که میگفت به استاد، فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ
اوايل دلم مي خواست روزها و ماهها رو نگه دارم كه نگذرن، كه تاريخ هي عوض نشه و من - ما - هي از تو دور نشيم هر روز كه ميگذره... كاش مي شد حداقل چند لحظه جامو با تو عوض كنم، ببينم اونطور كه ميگن – اونطور كه حس ميكنم – به ما نزديكي يا نه. ميدوني درد من اين روزا چيه؟ خودت رفتي و سايه اتو براي هميشه تو زندگي ما جا گذاشتي. سايه ي حضورت بدون بودنت بد درديه... انگار درست وسط زندگيمون يه گودال به اندازه سياهچاله هاي كهكشاني دهن باز كرده. كه هر طرف بر ميگرديم مي بينيمش و هيچ چيز نمي تونه پرش كنه. كاش خدا براي جاي خالي تو، براي دلتنگي هامون ، براي اينهمه تنهايي مامان ... كاري بكنه. غصه نخوري يه وقت بابا ، با نبودنت كنار اومديم ... خيلي كه دلمون بگيره گريه مي كنيم. اشكايي كه مي ريزيم براي چند وقت تحمل ديگه ، جا بازمي كنن. تا به تو برسيم. راستي ... اون اوايل فكرميكردم كه داريم ازت دور ميشيم و تو رو تو یه همچین روز و ساعتی - ۱۳ آذر 88 - جاگذاشتيم ! اشتباه میکردم... ما داريم بيشتربه تو نزديك ميشيم هر روز كه ميگذره و تا چشم به هم بزنيم دوباره دور هم جمع ميشيم . این خیلی خوبه ُ مگه نه؟ فقط اين آرومم ميكنه... مواظب خودت باش بابا. می دانم سهم تو از زن بودن تنها همین نام مقدس مادر است که عاشقانه آنرا حوصله نوشتن ندارم. حتی حوصله حرف زدن. روز قبل از عید غدیر - چشماتو برای همیشه بستی و روز عید غدیر به خونه ابدیت کوچ کردی. دلم به اندازه آسمون پاییز اینروزا گرفته. یکسال گذشت ... من هنوز باور نکردم. دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر، خواهر، پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم ازهیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنيم. با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت، دوباره قرض بگیریم . با دوستانمان می توانیم بگوییم : امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم . با دوستانمان می توانیم بخندیم ، می توانیم گریه کنیم ، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم ، می توانیم شادی کنیم ، می توانیم غمگین شویم ، می توانیم دعوا کنیم . می توانیم درعروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم . با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم ، می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده ؟ بگوییم : حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم . با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم ، کاری نکنیم ، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم ... * واقعا مهم نيست دوستامون كجا و يا با چه موقعيت هايي باشن، چند وقت از آخرين باري كه همديگرو ديديم و يا حتي از آخرين تلفنمون به همديگه گذشته. دراولين ديدار يا تماس تلفني حتي بعد از هزار سال هم ميتونيم همديگرو به اسم كوچيك يا لقبي كه براي هم گذاشتيم صدا كنيم . مي تونيم سراغ همه فك و فاميل همديگرو بگيريم و هي از شنيدن خبراشون شاخ در بياريم . ميتونيم سراغ رفتگر و سوپري محل و همسايه بالايي همديگرو بگيريم و منتظر جواب نباشيم و فقط غش كنيم و ياد خاطراتمون بيفتيم. ميتونيم خنده دارترين جوكهامونو براي هم تعريف كنيم و موقع خنده هي همديگرو هول بديم ! كاش هر جا هستن سلامت و شاد باشن ... دوستاي خوب هر چقدر هم دورباشن ، هميشه خوبن. * نمی دونم نویسنده این متن که از یه دوست دوره دانشگاه به دستم رسید کیه. اگر شما میدونستین حتما به منم بگین. *پی نوشت : نویسنده این متن قشنگ «سروش صحت» هست. هميشه از ته دل از خدا ميخواستي كه خدا به هيچكس محتاجت نكنه، دعا مي كردي فقط تا وقتي سر پاهاي خودتي ، باشي . دعا ميكردي خدا تو رو از نظر خانوادت نيندازه و ببره. خدا به دل صافت گوش كرد. روز تولدت ، قبل از اينكه مهمونات برسن رفتي دوشتو گرفتي، گل كه بودي هميشه ... عين فرشته ها پاك شدي . آخرين لباساتو من برات جور كردم پوشيدي ، نو بودن. همونايي كه باهاشون براي هميشه ازخونه رفتي... هميشه به مامان مي گفتي بعد از اون يه روز هم زنده نمي موني. همه اينو ميدونستيم. طفلك همه عمر كنارت بود و يه روز با دل راحت ازت دور نشد . بسكه بهونشو مي گرفتي. همين يكي دو شب قبلش بود كه به ما ميگفتي « من عاشق مادرتونم » « من نگرانشم »... ما نمي فهميديم نگران چي. از كجا مي دونستيم قهرمان زندگيمون ميخواد پر بكشه بره؟... از حمام كه اومدي، رفتي تو اتاقت. من اونجا بودم. گفتي برم بيرون و مامانو صدا كردي پيشت. چند ثانيه نشد مامان صدامون كرد.كنارش نشسته بودي ، بهش تكيه داده بودي. سرت رو سينه اش بود . گفت ببريمت تو پذيرايي حالت خوب نيست. برديمت. ديگه اتاقتو نديدي. پيره زن شكسته بود. هي ميگفت آخر كار خودتو كردي؟ آخر كار خودتو كردي؟ خدا ميدونه چقدر فاطمه زهرا رو صدا كردم و ازش كمك خواستم. خدا ميدونه فقط. خيلي زود تموم شد. صدامون كردن بياييم ببينيمت. باورمون نميشد... هيچ زني حق نداشت بره مسافر مردشو ببينه. اعلام كردن خانم و بچه هات بيان ديدنت. آقاهه گفت بسكه گل بودي نياز به شستن نبود. با عطرهاي بهشت فقط غسلت دادن. يه تسبيح تربت گردنت بود. آقاهه گفت خودش هفته قبل از كربلا آورده. تو اون چند لحظه كه زير دستش بودي دل اونم برده بودي تو. اونقدر نگران مامان بودي كه اومدي درست پشت خونه اش تو يه باغ آروم خوابيدي تا هميشه ازش مواظبت كني. چند سال تو اين محل بوديم و من تازه همون روز فهميدم كه همچين جايي تو خيابون بالايي هست. گلزار شهدا بود. مثل يه معجزه اجازه داده شد اونجا بخوابي. بعد از اون جاي من تو پذيرايي شد مبل تو. تازه فهميدم وقتي روي اون مبل بشيني، از پنجره پذيرايي باغ خونه كناري رو می بینی و بعد هم خونه الان تو. وقتايي كه ساكت بودي و خيره به بيرون نگاه ميكردي حتما داشتي خونه جاويدتو نگاه می کردی. تعجب نمي كنم ، ديگه از هيچ كاريت تعجب نمي كنم. حتي از اينكه پارسال همين موقع ها به يه روز بي مقدمه به مامان گفته بودي كه تا دو ماه ديگه ميري! دعوات كرده بود كه اين حرفا رو پيش ما نزني. فكر كرده بود داري خودتو واسش لوس ميكني... راستي از كجا ميدونستي بابا؟ از كجا اينهمه مطمئن بودي؟ رفتي و هيچوقت محتاج كسي نشدي، رفتي وقتي همهمون محتاج تو بوديم. رفتي وقتي رو چشممون جا داشتي. هميشه فقط غصه نبودنت رو داشتم. از ديشب ، دارم خدا رو شكر ميكنم كه اونجور كه هميشه از خدا ميخواستي شد. ديشب عروسي يه دوست نازنين بودم. وقتي مادر داماد رو با اون معصوميت روي ويلچير آوردن. وقتي عروس دائم جلوي مادري كه با دستاي لرزون بهش شاباش ميداد مي رقصيد، وقتي داماد با عشق و غصه نشست كنار مادرشو شامشو داد، فهميدم كه چقدر بي خود از خدا ميخوام كه كاش هر طوري كه بود بودي . خدا رو شكر كردم كه تصويرت تو ذهن همه اونطور رشيد، اونطور پر صلابت و مغرور، اونطور قوي مثل يه قهرمانه. دیدی یه دفعه یه سوژه فکر آدمو مشغول میکنه ؟ نمی تونی ذهنتو بکنی ازش؟ یه چیزی در مورد آرزو خوندم الان. دو ساعتی هست که آرزوهام - نه اونا که خداروشکر بهشون رسیدم- اونایی که هنوز آرزومن - تو ذهنم رژه میرن. یاد بچگیهام افتادم. شاید کلاس اول یا دوم بودم. نزدیک تولدم بود. آرزوهامو تو یه برگه ای نوشتمو رو طاقچه جلوی چشم گذاشتم : ۱- سماور راست راستی طلایی و قوری و فنجوناش ( از این کوچیکا برای خاله بازیهامون) ۲- سنجاق انار اناری جواد کچل ( یه سنجاق سر که روش چند تا انار قرمز به ردیف چیده شده بودن و خرازی محلمون که مال جواد آقا بود و بزرگترا بهش میگفتن جواد کچل داشتش.) ۳- لاک پوست پیازی (که البته اون موقع ها فکر میکردم یعنی سبز خیلی کم رنگ ! ) و ... یادمه ۷ مورد بود و تا مدتها سوژه خنده خانواده شده بود. ولی ۴ تای دیگه شو یادم نیست چی بود. هر چی که بود چند روز بعد اعضای خانواده منو به همه آرزوهای کوچیکم رسوندن. آرزوهام - هر چی که بزرگتر شدم - بزرگتر و سختتر و مهمتر شدن. قبولی تو کنکور...کار... سفر به یه جای خارق العاده ...عاشق شدن و ازدواج کردن ... به بعضی هاش رسیدم و به بعضی هاش نه خدارو شکر - که همون بهتر که نرسیدم- و این ادامه داره . ولی یه آرزوهایی هست که آدم میدونه هیچوقت نمیشه ولی بازم همیشه آرزوش میکنه. آرزوی گاز زدن یه تیکه ابر - آرزوی خوردن همه انارا و انگورای دنیا - آرزوی پادشاه شهر لی لی پوت بودن - آرزوی داشتن یه وروجک مثل اونی که آقای نجار داشت - آرزوی داشتن یه مداد جادو - آرزوی اینکه از خواب با صدای بابات - که بازم بلند بلند داره تلفنی صحبت میکنه - بیدار بشی و غر عالم رو به جونش بزنی که آرومتر صحبت کنه ... و این سوزش گلوت فقط مال ضجه هایی باشه تو کابوس - واسه رفتنش زدی ... رسیدن به بعضی از آرزوها عین خوشبختیه نرسیدن به بعضی آرزوها به هیچ جای زندگی لطمه نمی زنه نرسیدن به بعضی آرزوها یعنی ضایعه. یعنی فقدان... امروز ساعت " ۱:۲۳:۴۵ روز ۶/۷/۸۹ عدد ۱ تا ۹ پشت هم به ترتیب قرار می گیرن! این اتفاق هر ۱۰۰ سال یکبار می افته. صد سال دیگه هستیم تا دوباره شاهد این رویداد تاریخی باشیم؟ قدر لحظه هامونو بدونیم... این مسج امروز ۲ بار از دوتا عزیز به دستم رسیده و نمیدونم تا یک ربع دیگه که ساعت ۱:۴۵ میشه چندبار دیگه زنگ گوشیمو به صدا در میاره. به این فکر میکردم که چند بار تو زندگیم از این اتفاقات هر ۱۰۰ سال یه بار- هر ۲۰۰-۱۰۰۰ سال یه بار افتاده؟ و چه اهمیتی داره؟ یادم اومد همه اینا مهمن. خیلی مهم. مگه نه اینکه به بهونه هرکدوم از این اتفاقا کلی از آدمایی که دوستشون داریم یادمون می افتن و به این بهونه برای کلی دیگه از آدمایی که دوستشون داریم مسج میزنیم؟! حیفه لحظه هاس که خالی بگذرن بدون اینکه ما به آدمای مهم زندگیمون بگیم که چقدر برامون مهمن و چقدر قدرشونو میدونیم. واقعا بیایین قدر لحظه هامونو بدونیم. ........................................ همین الان تو گوگل تاک - بی مقدمه - برای بهمن نوشتم « دوستت دارم و قدرتو میدونم » نوشت « من هم ... دیوونه » از این عاشقانه تر میشه؟!!! درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي را صبر با كليد درو باز ميكنم انگار اين اولين باره كه اينكارو ميكنم. از لحظه ايكه در زاويه كوچيكي باديوار پيدا ميكنه گرفته تا وقتي يه زاويه قائمه ميسازه توي خونه سرك ميكشم. يواش و دزدكي! باورت ميشه؟ منم باورم نميشه. باورم نميشه اينجا خونه منه. خونه ما. انگار امروز اشتباهي از اينجا سر در آوردم. انگار همه چيزو بعد از اين مدت تازه دارم ميبينم. رنگها، عطر و بوي خونه، فضاي خونه چقدر غريبن... چقدر آشنان. حق داريم خوب. اونقدر سريع اتفاق افتاد كه همه - من - حتي تو - هنوز گيجيم. نگاه به اين ناباوريم نكنيا... راستش گاهي كه خوب فكر ميكنم چيزي از زندگي گذشته يادم نمياد. انگار هيچوقت بدون تو نبوده . انگار به اندازه همه عمرم بامني. از وقتي اومدي همه تنهاييا رو باد برده انگار. همش سه ماه از روزاي با هم بودن ما گذشته . يه فصل عمريه براي دلبستن - براي زندگي كردن. و اين وسط من و تو یه عمره که در كنار هم، باهم و براي هم زندگي ميكنيم . تو اين يه عمر عادت كردم به صداي آواز خوندن تو توي حمام، توي بالكن، توي خونه. عادت كردم به خوردن چاي داغ خوش رنگ با تو و ديدن چراغاي مثل الماس خونه هاي روي تپه روبرو از بالكن خونه. عادت كردم به املت صبحانه روزهاي تعطيل. عادت كردم به نق زدن هاي تو - شنبه وقتي بيدار ميشي و قراره بریم شرکت... كي گفته تكرار بده. من همه عادت هاي روزمره زندگي رو با تو عاشقانه تكرار ميكنم و هر بار بيشتر طعم خوش زندگي رو ميفهمم. امروز – بعد از اينهمه مدت - تو و طعم خوش زندگي مشترك 3 ماهمون انگيزه نوشتنم شد. مرسي كه انگيزه عاشقانه نوشتنم شدي و ميدونم بابت بودنت تو زندگيم دل خيليا – حداقل كسانيكه اين مطلبو ميخونن رو بعد ازمدتها كه خيلي غمگين بودم و غمگين نوشتم – شاد كردي! من و تو همين اول زندگي امتحانمونو خوب پس داديم - تو روزاي سختمون - تو روزايي كه سخت پاي اعتقاداتمون ايستاديمُ زیر بال و پر همو گرفتیم که نشکنیم - حتی اگر گاهی ترک برداشتیم - فرو نریزیم. نمیدونم از کجای سرنوشت - حرف اول اسمت - قهوه تلخ زندگیمو شیرین کرد. ولی بعد از تو فكر ميكنم گذشته - تا تو بیای - به همه تنهائيهاش، به تمام صبوري هاش مي ارزيد. مرسي كه به زندگيم اومدي... وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها... مثل هميشه آخر حرفم حرف آخرم را با بغض ميخورم عمريست لبخندهاي لاغرخود را در دل ذخيره ميكنم باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آنروز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما كسي چه ميداند شايد همين امروز نيز روز مبادا باشد وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها... « زنده یاد قیصر امین پور»
آویز وجودت میکنی ... و از مادر بودن هم سهمت همان آغوش بی منتی ست که
گرمای وجودت را در آن به من میبخشی و برایم ذره ذره آب می شوی ومی سوزی
تا پیش چشمانت پا بگیرم و رسم زندگی بیاموزم... و خوب می دانم که مادر
بودن برای تو یک عشق است و نه یک حق... که اگر تمام هستی ات را هم به
پایم بریزی و عاشقانه وفداکارانه روحت را به جانم پیوند بزنی بازهم هیچ
حقی برای تو به گردن من مکتوب نخواهد شد و از روزی که هفت ساله می شوم
برای همیشه حضانت مرا از دست خواهی داد... درست بعد از آنکه قدم به قدم
راه رفتن را و واژه به واژه سخن گفتن را و رنگ به رنگ دیدن را به من
آموختی و با شیره جانت نهال وجودم را به بار نشاندی ، مرا تقدیم خواهی
کرد به دنیایی که مرد سالاری ، تمام حق و حقوق زنانه را از من و تو ربوده
است .... که حتی اگر پدری هم در کار نباشد مردهایی به نام پدربزرگ و عمو
هستند که باز اولویت دارند نسبت به تو برای حضانت من ....
که در قاموس این مردمان ، تو همانند همان کنده درختی هستی که تمام بارش
را یک شبه می ربایند و تو صبور و بی ادعا تا همیشه می مانی بی آنکه حتی
توان آن را داشته باشی که نامت را بر روی نامم بگذاری...
هزار بار بوسه می زنم بر ریشه های پنجه در خاکت که سرزمین وجودم مغرور از
حضور توست... حتی اگر هیچ حق مکتوبی بر گردن من نداشته باشی ... حتی اگر
نتوانی صاحب خودت هم باشی ...تو نماد یک سرو آزاده ای ، حتی اگر نتوانی
نه برای من و نه برای خودت امضاء کنی رضایت نامه هیچ بیمارستانی را تا تن
به تیغ جراحی بسپاریم... ترا دوست دارم حتی اگر سهم تو از زن بودن نه اذن
ازدواج باشد و نه حق طلاق... ترا دوست دارم حتی اگر سهم تو از زن بودن
هوو باشد و صیغه و سنگسار... ترا دوست دارم حتی اگر بدون اجازه ، نه حق
سفر داشته باشی و نه حق اشتغال ... ترا دوست دارم حتی اگر سمهت از زندگی
از نفس و از حیات ، نصف یک مرد باشد واعتبار شهادتت هم مثل دیه ات نیمه و
ناقص... ترا دوست دارم حتی این روزها که راحت حرمتت را می شکنند ، نگاه
نا محرمانی که آمده اند تا به نام نهی از منکر ، چشمشان را خیره کنند به
پوششت تا آسایش نداشته ات را باز مختل کنند به جرم رنگ ها... و به جرم
زیبایی هایت و عرصه را تنگ تر کنند بر رو ح لطیفت... امروز تمام وجودم پر
است از حسی بنام زنانگی ... درست شبیه تو... دوباره روز مادر بهانه ای ست
تا نمکش بسوزاند تمام زخم های زنانه ام را...
دوباره با کوله باری از تردید و کوهی از بی پشتوانگی قدم برمیدارم در
میان کوچه پس کوچه های شهری که فریاد ناهنجاری هایش روزی هزار بار گوشم
را کر میکند و وجود خسته ام زیر فشار قضاوت ها ، تهمت ها و نظارت هایش له
می شود و غرورم که با نعره بوق ماشین ها و تیر نگاه های هرزه زخمی می شود
... دوباره شهر پرست از زنانی که به خاطر عشق مادری ، تن داده اند به
سیاهی ، تنهایی ، ترس و ... مادرانی که ندای آرزوهایشان در خون می غلتد و
ترانه زندگیشان یک شبه می سوزد ... مادرانی درست شبیه تو ... تمام خستگی
هایم را به دوش میکشم تا دلشکسته تر از همیشه از میان دود و دروغ و سیاهی
این خیابان ها به تو پناه بیاورم و من هم مثل تمام زنان این سرزمین تن
بدهم به این دروغ بزرگ که ( مبارک ) است ... مادر عزیزم مرا ببخش که باید
بگویم روزت مبارک !!!
نوشته ای از « هیلا صدیقی»



« گاندي»


| Design By : Pichak |

